عقد، وابستگي مي آورد. از لحظه اي به بعد همه چيز را جور ديگري مي بيني.هر چقدر فكر كردم ديدم اين جور ديگر ديدن از دو حال خارج نيست. نوع اول اينطوريه كه بعد از عقد يه انگيزه بالايي پيدا مي كنند انسانها براي پيشرفت به معني دقيق كلمه، يعني تازه مي فهمند چه كلاهي سرشون رفته و بايد براي جبران مافات شب و روز تلاش كنند. براي خودشون دوباره هدف تعيين مي كنند و با سرعت نور به سمت هدف مي رن يعني ميگن بايد پيشرفت شغلي داشته باشيم، بعد مدرك ارشد و دكترا بگيريم،تا سي سالگي خونه بخريم و در فكر وام باشيم براي خريد پرايد سفيد، بيشتر به مقامات بالادستي احترام بزاريم چون ممكنه از كار بي كار بشيم .... بهترين كلمه اي كه مي تونم درباره اين نگاه بگم كه بتونه حس دروني ام منتقل كنه"تهوعه".يعني به معني دقيق كلمه حالم از زندگي اين افراد به هم مي خوره. تقريبا به غير يكي يا شايد دو تا از دوستام بقيه آدم هايي كه مي شناسم به اين نگاه مبتلا هستند.
نوع دوم اما اينجوريه كه متوجه مي شيم چه پنجره اي خدا با عقد به روي شما باز كرده. و شما بهترين كاري كه مي كني اينه كه منظرهاي كه از اين پنجره قابل ديدن است رو با دقت ببيني و براي خودت پس انداز كني.يعني يه خودآگاهي داشته باشي.و از بركات اين خود آگاهي به اون چيزي كه خالق جهان برات در نظر گرفته(البته اگر انسان دين مداري باشي) نزديك و نزديك تر بشي. و يه دفعه چشم بازكني و ببيني اين نزديكي خيلي خيلي نزديكه. چيزي كه آدم تو سيره خيلي از فرماندهان و شهدايي كه دربارشون متني توليد شده مي بينه. يعني ازدواج واقعا اونا رو به چيزي كه مي خواستند نزديك كرد. نمي دونم اسمش شايد انتقال يه جور لطافت خاصه. يعني لطيف تر ميشي .به نظرم بهترين آدم ها اونايي هستند كه هي دنبال اين لطيف تر شدن و زلال تر شدنه هستند. چيزي كه احتمالا بايد از مادرت به ارث برده باشي و يا تمرين كرده باشي. تو مهموني ها و گردش ها و دو نفره قدم زدن ها خيلي وضوح داره. خلاصه بايد به فكر بهره بردن از زمان حال اين لحظات باشي، به جای اینکه آدم بخاد تو صحبت هاي دو نفره مدام از آينده بگه و براي خودش برنامه هايي از جنس بند اول بريزه بهتره كه به كشفيات رو بياره و ببينه درست اون لحظات چطور دنيا رنگ ديگه اي گرفته. مثل اينه كه انگار قبلا اينجوري نبوده و از زماني كه دو نفر شديم اين طوري شده. اين بهترين تمتع از دوران عقده.
**خوش به حال اون آدم ها كه بعد از عقد عاطفي تر ميشن، راحت تر گريه مي كنند و راحت تر مي خندند، بهتر نماز مي خونند،از بارون لذت مي برن، برف براشون يه هديه بهشتي به حساب مياد، پياده رفتن بهترین راه جا به جايي ميشه ، براشون عطر بهترين محصول خلقت ميشه.
*** به نظرم سهراب سپهري از اون آدم هاي ناب دسته دومه كه خوندن شعرهاش كمك مي كنه دسته دومي تر بشن آدم ها.
****احمد ! تو اين روزها خيلي به يادت هستم. تو خيلي كمكم كردي! صميمانه از خدا خواستم خيلي زود زود اون سيب بهشتي رو تو دستاي مهربونت بزاره . تو از اون آدم هايي هستي كه آدم مطمئنه اگر روزي به دلايلي قرب مكاني تبديل به بعد بشه، مي تونه بهت زنگ بزنه و باهات صحبت كنه. تو لياقت شنيدن درد و دل داري. و اين بهترين توصيفيه كه من مي تونم ازت بكنم. البته ايراداتي هم داري كه خاصه خودته. اينو گفتم چون مي ترسم پر رو بشي![]()
******
آق رضا، آق رضای امیر خانی نویسنده نسل ما!
کتابت را تا سجده واجبه صفحه 469، خواندیم. هر کاری هم کردیم حس خواندن ده صفحه آخرش نبود. شاید هیچ وقت هم نخوانیمش. معلوم است که هیچ اتفاق خاصی نمی افتد. زمان که تمام نمی شود. انتها ندارد. مرثیه زیستن ما هم. چرا خودمان را با تمام کردنش ناراحت کنیم. ولی آق رضا، نمی دانی و نمی دانم که بعد چند کتاب و مقاله و نوشته بود که دوباره نثر تو به چنان اوجی رساندمان. آق رضا، ما رمانت را خوانده بودیم حتا بعد از خواندن با آنکه با توجه به قیمتش خریدنش مکروه بود، خریدیمش. آخر تو برای ما عزیزی. تو هم نسل مایی. ما برایت کم نمی گذاریم. تو خوب می فهمی نسلی را که خوب یاد گرفته است بمیرد ولی ناچار به زندگی شده است. البته نه این که خیلی چیز تحفه ای باشیم ها، نه. ما، در تاریخ ذیل غربمان، در تقدیر تاریخی محتوممان، در شبانه روز فلسفه تاریخ بورژوایی مان، دوره چندی پیش غرب نصیبمان شده است. دوره عصیان های پیاپی. دوره روایت های متکثر و پاره و پاره. دوره تخریب روایت. دوره ای که نویسنده و مخاطب هر دو دست به دست هم می دهند تا اثر را از بین ببرند. و تو آق رضای امیر خانی! نویسنده نسل مایی. همان گونه که محسن نامجو خواننده نسل ماست و ابراهیم فیاض، متفکر نسل ماست. چه بسیار شباهت ها که می توان یافت بین شما سه تا. و بین شما و ما. هر سه شلخته. هر سه شالوده شکن. هر سه تحت مسخره حرفه ای ها. هر سه موقت. گذرا. پاره پاره. پر عجله. غمگین. خندان. عزیز....
آق رضا، نسل ما، نسل سطر است و سطح. نسل بی حوصله. نسل معطل. نسل ایستاده پشت چراغ های سبز. نسلی که هدیه ازدواجش کفن است. تو گفتی هدیه ازدواج ولی ما خود می دانیم که هدیه تولدش هم کفن است. قنداقش هم کفن است. نسل ما برای مردن زندگی می کند. نسل ما نسل نبودن است. یاد مرگ جزء لینفک لحظه لحظه زندگی اش است. نسل ما زنده به مرگ است که همه زندگی برایش فرو ریخته است. بلند پرواز نیست. آینده ای نمی خواهد. به دنبال چیزی نیست. چیزی هم برای از دست دادن ندارد. نسل پوک اسیر لحظه. نسلی برای مصرف، لذت، فراموشی، بیخیالی...
می دانی آق رضا، مارکس و دورکیم را که می شناسی، این دو تا دو تلقی بر عکس از جامعه دارند. دورکیم می گوید جامعه یک کل واحد است که وقتی در گیر تضاد و چند تکه گی و آنومی شود، در حال نابودی است ولی مارکس در عمق آنومی، در گیر و دار تضاد ها و ستیزه ها، تشکیل جامعه را نوید می دهد. از نظر مارکس جامعه به تضاد زنده است. حالا غرض این که ما آخرش نفهمیدم روانشناسی مارکسیستی هم داریم یا نه، ولی در درون همه ما، یک جامعه مارکسی نفهفته است. مملو از ستیزه و نفرت و مبارزه. مبارزه بی پایان تکه های مدرن و تکه های سنتی. نسل جنگ هر کس با خودش. نسل جنگ های تن به تن. ما نسل دو تکه ایم و از این رو عاشق جنگ. ما جنگ را دوست داریم نه برای کشتن یا کشته شدن یا پیروزی یا شکست. ما زنده ایم به جنگ. این سرنوشت محتوم ماست. نسل ما برای هدف نمی جنگد برای سنت هم برای مدرنیته هم برای افتخار هم برای تحقیر هم برای وطن هم... که نسل ما بی وطن است. که نسل ما برای وتن می جنگد.
نسل ما سوالی ندارد. جوابی هم. نسل ما سوال ها و جواب ها را می شنود. شنیدن پیشه است. آنقدر که دیگر توانایی تصمیم گرفتن ندارد و خاموش و بی نوا در راه بی پایان سرگشتی خود زیر لب زمزمه می کند (گرچه می خواهد با بلند ترین نعره هایش فریاد بکشد...) که: از تهی سرشار/ جویبار لحظه ها... نسل ما نسل دایره المعارف است. نسل هایکو. اگر علم بخواند حوصله بیش از یک صفحه خواندن ندارد و اگر شعر بخواند بیشتر از بیست هجا نمی شود. فعل و آرایه و ربط و موقوف المعانی و این قرتی بازی ها را که حرفش را نزن. نسل ما نسل قصیده و مثنوی نیست... حتا غزل را سالهاست از یاد برده است... تک بیت. فوقش دو بیتی. همان گونه که سعید. همان گونه که امیر. همان گونه که من...
نسل ما نسل نهیلیست های کوچولوی عربده کش است و تو...
آق رضا، آق رضای امیرخانی، نویسنده نسل مایی. نویسنده بیوتن.
من نوعی از رفاقت را شناسایی کرده ام به نام رفاقت مدرسه ای. آدم ها از جبر مکانی شروع به رابطه با هم می کنند و پس از مدتی که مثلا مدرسه تمام شد، یا فصل فارغ التحصیلی رسید و یا مجبور شدند شغل خود را تغیر دهند مرگ رفاقت هم فرا میرسد. به نظرم عصر ، عصر این نوع از رفاقت است. باید مرگ رفاقت هایی که داستانهایش از گذشته برایمان مانده را با صدایی رسا اعلام کنیم. (دقیقا مثل همان مقاله ای که مرتضی مردیها در مجله مدرسه نوشته بود و پایان عشق لیلی و مجنونی را اعلام کرده بود) و این بر رنجی که از روابط برای آدم ها هست می افزاید. و دردناک خواهد بود گفت و گو با انسانهایی که می دانی هیچ نوع رفاقتی از جنس رفاقت های اسطوره ای بین تان شکل نگرفته و فقط جبر مکان است که شما را همکار یا هم رشته کرده.
راستش من از این رفاقت ها بیزارم و سعی می کنم تا حد ممکن تن به آنها ندهم. برای من همان چند رفیق اساطیری کفایت می کند.
پی نوشت:
من آرزو دارم یکبار رضا امیرخانی را ببینم و درباره این نوع از رفاقت با او صحبت کنم. نمی دانم چرا حس می کنم او دانستنی های زیادی در این باره دارد.
بسياري از مديران فرهنگي اين مرز و بوم اگر به جاي فرهنگ بر صنعت مشغول بودند فوايد بي اماني نصيب اين آب و خاك مي شد.

ساعت 5:12 صبح/ خ وليعصر / تهران/ايران/جهان اسلام/كره زمين
از جنوبي ترين نقطه تهران كه راه افتاديم فقط ده قيقه كافي بود كه به مركز برسيم. با پدرم. تهران صبح هايش يا بهتر بگويم سپيده دمش با هيچ جاي ايران قابل مقايسه نيست. انگار ماشين تهران دير شروع به سوزاندن هر آنچه هست مي كند. حدود ساعت 7 صبح اژدها از خواب بيدار مي شود و بي وقفه تا مثلا 1 بامداد به خوردن ادامه مي دهد. اما از يك ساعت قبل از اذان تا يك ساعت بعد از آن است كه اژدها خوابيده و تو مي تواني آن روي سكه را ببيني!
راستش فكر مي كنم آدم هايي كه در اين حين بيدارند اشرف مخلوقات خدايند. براي حرفم شايد بشود احاديثي پيدا كرد! بايد از مهدي بپرسم! نمي دانم چه كساني و با چه شغل هايي بيداري مي كشند در اين زمان! ولي مي دانم كارمندها، روشنفكرها،فيلم بازها و رمان خوان ها در اين ساعت خوابيده اند. و ايضا مي دانم رفتگرها، كساني كه روزنامه ها را پخش مي كنند، نگهبان هاي ساختمان هاي چند ده طبقه اي،رانندگان اتوبوس هاي بي آر تي و چند فرمانده بلند مرتبه نظامي جملگي بيدارند! و براي همين فكر مي كنم روزي در همين حوالي حضرت با همين آدم هايي كه در اين ساعت بيدارند كار خود را آغاز مي كند!
پدرم گوشه اي از خيابان ولي عصر پياده ام مي كند و من مي دانم كه در دل چقدر به خودش مي بالد كه اين سنت خانوادگي ر ا من ادامه مي دهم! سنت يعني همان بيداري در اين ساعات و من ادامه دهنده پدربزرگ و پدرم هست در احياي اين سنت. راستش من عزيز دردانه ي پدربزرگم هستم اصلا به خاصر همين احيا! و بعد از اين كه ماشين توقف مي كند با ياعلي گفتن پياده مي شوم! ترس برم داشته ! تاريكي ،تاريكي، تاريكي! و من با دلهره قدم بر مي دارم! همه پاساژها بسته است و اين چهره شهر را زيبا تر كرده! دعا دعا مي كنم كه درب اداره ما باز باشد و نگهبان نخوابيده باشد! حدسم غلط از آب درآمد! درب بسته است و من كمي منتظر مي مانم كه صداي گرمش زنده ام مي كند! درست مثل پدرم شاد شد با ديدنم ! و من اين نوشته را اينجا تمام مي كنم.
پي نوشت:
1-گويا بعضي از علماي ما سنتي داشته اند كه بهترين درس هايشان را حول و حوش اين ساعت برگزار مي كردند ! يادم نيست در كجا شنيدم كه علامه حسن زاده آملي عمري در اين ساعت به خانه علامه شعراني مي رفته و زانوي ادب ميزده. فافهم!فافهم!
كتاب جديد رضا اميرخاني عزيز را خواندم و اين روزها مشغول كتاب نفحات نفت هستم. جانستان كابلستان را سفرنامه اي متوسط مي دانم البت از رضا اميرخاني خيلي بيشتر از اينها توقع داريم. اما چند نكته:
1-حدس مي زنم رضا اميرخاني به قصد نوشتن سفرنامه به افغانستان قدم نگذاشته بل او چنان چه مي گويد رفته است تا از يتجادلون فرار كرده باشد و بعد از آن و در حين سفر به اين نتيجه رسيده است كه مشاهداتش را قلمي كند.
2- اميرخاني اگرچه با شاخك هاي تيزش خيلي چيزها را ديده و به درستي بيان كرده ولي بايد پذيرفت خيلي نكته ها از چشم تيزبين او پنهان مانده. ما در اين كتاب حضور اشغالگر را خيلي پررنگ نمي بينم. او براي ما از آمريكايي ها زياد توضيح نمي دهد و تاثير اشغال را خيلي جلوه گر نمي كند و دوم طالبان است. فاش گويم كه اميرخاني ،يك اميرخاني توريست است و بعد از آن اميرخاني انقلابي و مومن به آرمانهاي امام.
3- جدا نويسي او هم مثل هميشه خواننده را اذيت مي كند.
حالا فریدون جیرانی به خاطر لحظات زیادی از این فیلم شد یک کارگردان دوست داشتنی . به خاطر همان یک صحنه هنرمندانه ای که سیاوش به پای سروین می افتد یا اصلا همان صحنه انتهایی دونفره، جایی که سیاوش با صدایی محزون رو به حدیث می کند و آرام و خلاصه می گوید:چه بزرگ شده ای..
اگر چه گاهی فیلم نیش هایی می زند اما می شود گذشت کرد . می شود؟

پی نوشت: بی تردید بازی های کامل و کم نقص مصطفی زمانی و باران کوثری هم به ارزش های فیلم افزود.
« اذا اقبلت الدنیا علی احد اعارته محاسن غیره و اذا ادبرت عنه سلبته محاسن نفسه»
«وقتی دنیا به کسی رو می کند، خوبی های دیگران را هم برایش به عاریت می آورد و هنگامی که رو برمی گرداند خوبی های خودش را هم از او سلب میکند»